تبليغاتX
عاشقی


عاشقی

...قلب شکسته

نیستی‌ حالم خرابه
تو رو با یکی‌ دیگه دیدم
داغون شدم مردم
ولی‌ باز تو رو بخشیدم

نیستی‌ دلشوره دارم
میبینم تو رو تو چشماش
این تقدیر بی‌ رحمه با قلبم
عشق من برو نذار تنهاش

نیستی‌ حال من خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه

یاس:

رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم
چه بی‌ اعتنا رفتی‌ هه
نفهمیدم حس من واست یه تفریحه
تو که میدونستی وجود تو ترک درداست
تو که میدونستی نبود تو مرگ فرداست
ولی‌ آروم آروم زیر بارون داغون
قدم میزنم و تو شادی با اون یارو
سرا پا گوش بودم وقتی‌ که تو داشتی حرفی‌
حالا که بهت نیاز دارم گذاشتی رفتی‌؟
باشه، منم میذارم رگ این گردن
که رفتم و دیگه پیشت برنمیگردم
ولی‌ روزی رو میبینم که یارت سیره
از تو با یکی‌ دیگه از کنارت میره
به هر دستی‌ که بدی میگیری از همون دست
این نفرین من نیست بازی زمونست
اون می‌خواد که دل تو با حرفهاش خواب شه
صبر کن بذار یه کمی‌ یخ هاش آب شه
وقتی‌ می‌فهمی چه کسی‌ پشت روبنده
که به احساست بزنه یه مشت کوبنده

آمین:
نیستی‌ حال من خرابه
نیستی‌ دستام سرد سرد
چشمام تو رو با اون دید و دلم باور نکرد

نیستی‌ و هوای این گریه داره بغضم رو میشکنه
من مردم و دست‌های تو قاتل منه

یاس:

چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم
کاش لاقل بودی میدادی یه خط جوابم
تو که هی‌ میگفتی‌ تا ته خط باهم هستی‌
چرا رفتی‌ و با درد دست و پاهام رو بستی؟
چرا؟ هاه؟ بخدا تا به من حرفی‌
نزنی‌ نمیرم تو چرا واقعا رفتی‌؟
لااقل یه چیزی بگو، بگو دوستت نداشتم
بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم
یعنی‌ قصدت از اول این بود که با من نمونی؟
حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی
چی‌ میگم اون دیگه نیست پیشم
چشم، تو این امتحان هم بیست میشم
ولی‌ چرا از سنگه قلب‌ها در این شهر تاریک
اسیر کابوسم تو یلدا‌ترین شب تاریخ
کابوسی که نفس رو تو سینه حبس می‌کنه
و میبینم یکی‌ دیگه تنت رو لمس می‌کنه
داره تنم میلرزه
واسه ادامهٔ خوابم حتی قلم میترسه
ختم کلام رفتی‌ از این آغوش چه راحت
و باز منم تنها و خاموش چراغم

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 15:50 توسط ارزو| |

عشق حادثه است, ولی نرسیدن به اون, قانون! حادثه جو باش و قانون شکن 

 

چاپخانه همه تقویم ها را مثل هم چاپ کرد ولی تقویم روزهای هر کس با بقیه فرق داشت. 

 

خطاها همیشه در همسایگی حقیقت زندگی می کنندبه همین دلیل فریبمان می دهند 

 

اشتباهات انسان ، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه 

 

پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت

 

ارزش دیروز را امروز باور میکنیم . . . 

 

در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من که من هم دل ز مهرت بر کنم تا فرصتی دارم 

 

نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین وسریع ترین ها پایان نمی پذیرد

 

دیر یا زود بردن با کسی است که بردن را باور دارد 

 

آرزومند آن نباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی

 

بکوش در کمال آنچه هستی بهترین باشی 

 

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنانی که با لبخندت زندگی می کنند

 

زندگی دو چهره بیشتر نداره ، یا به بازیت میگیره و یا به بازیش میگیری
انتخاب با توست ....

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 13:28 توسط ارزو| |

سلام بچه ها...چطورین؟

حال منو نپرسین که اصا داغون داغونم

میگید چرا؟

تا حالا شده بهترین دوستتون -کسی که ۳ سال باهاش باشینو

 

 رازتونو بهش بگین بهتون خیانت کنه؟

 

من تازه دیشب فهمیدم...

 

تا صبح بیدار بودم....مزاحم یه بنده ی خدا هم شدم...

 

کسیکه حرف بهترین دوسمو گوش کردمو بش نارو زدم...

 

بخدا خیییییییییییییییییییییییلی پشیمونم...دارم از غصه دق

 

میکنم...

 

با خودم میگم چرا تموم این مدت حرفای مزخرفشو گوش کردم و

 

 باعث آزار یکی دیگه شدم؟آخه چرا؟

 

اسمشو نمیبرم...فحش نمیدم....فقط میسپارمش دست

 

 خدا/ولی بخدا دیگه کاری بکارش ندارم...ولی یکاری میکنم به

 

 تموم ایران سرویس بده..پدرشو در میارم...بزارین شنبه پام به

 

 مدرسه برسم حالشو میگیرم...دوست دارم خفش کنم....آخه

 

 چرا؟دارم تاوان کدوم گناهو پس میدم؟ای خدا آخه من چیکار

 

کردم...منکه کاری به بندهات ندارم...سرم تو لاک خودمه....اما

 

پس چرا اونا قلبمو میشکنن؟بم نارو میزنن؟دیشب خوابم نبرد اما

 

به همونیکه به واسطه ی دوسم بش نارو زدم:بام بود...دل داریم

 

 داد....

 

هه...حالم از واژه ی دوست بهم خورد دیگه...بازم دارم

 

میگم...دارم به کدوم گناه مجازات میشم؟

 

تو انتخاب دوست دقت نکردم اما شما اشتباه منو تکرار نکنیت

 

احساس میکنم شخصیتم لگد کوب شده..هه...دیگه حرفی ندارم

 

 واسه گفتن....دیگه من خودم نیستم...عوض شدم...خدایا خودت

 

 به دادم برس...

 

خیانت کردن بهم....

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 13:2 توسط ارزو| |

رفيق من سنگ صبور غمهام

 
به ديدنم بيا كه خيلي تنهام


هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم


چه دنياي رو به زوالي دارم


مجنونم و دل زده از ليليا

 
خيلي دلم گرفته از خيليا


نمونده از جوونيام نشوني


پير شدم پير تو اي جووني


تنهاي بي سنگ صبور


خونهء سرد و سوت و كور


توي شبات ستاره نيست


موندي و راه چاره نيست

 
اگر چه هيچ كس نيومد

 
سري به تنهاييت نزد


اما تو كوه درد باش


طاقت بيار و مرد باش


تنهاي بي سنگ صبور


خونهء سرد و سوت و كور

 
توي شبات ستاره نيست

 
موندي و راه چاره نيست


اگر بياي همونجوري كه بودي

 
كم ميارن حسودا از حسودي


صداي سازم همه جا پر شده

 
هر كي شنيده از خودش بي خوده

 
اما خودم پر شدم از گلايه


هيچي ازم نمونده جز سايه

 
سايه اي كه خالي از عشق و اميد


هميشه محتاج به نور خورشيد

 
تنهاي بي سنگ صبور

 
خونهء سرد و سوت و كور

 
توي شبات ستاره نيست


موندي و راه چاره نيست

 
اگر چه هيچ كس نيومد

 
سري به تنهاييت نزد


اما تو كوه درد باش


طاقت بيار و مرد باش

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:34 توسط ارزو| |

برای تو نامه ای می نویسم…


دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.


دلتنگی که فاصله را نمی فهمد !


نزدیک باشی و اما دور…دور…دور !


تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.


تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…


پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن

 

 بست می رسند!


فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون

 

 ها که می میرند!


خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!


حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.


می دانی ، نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان

 

 باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند! قرار نیست این را هم

 

 بخوانی…قرار نیست بیقراری ام را بفهمی !


قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و

 

 چند واژه را پنهان کرد…


قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه

 

 درد بزرگی است…


قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم! و چه اندازه این

 

 دوست داشتن پیرم کرد…


اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ

 

 باشی! دلتنگ کسی که دوستش داری…


برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را

 

 بوسیده باشی! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در

 

 دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی!


برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش

 

 نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی!


تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟


آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟


پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین

 

 دیدار گریسته باشیم؟


هنوز زود است… برای تو که از حال دلم غافلی زود است… نباید

 

 بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم… نباید بفهمی که قدم هایم

 

 هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ، کمرش خم و

 

 خم تر می شود!


این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…


برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…


وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی

 

 گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای…


موهایم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان

 

 شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو… بی خبرتر از آن

 

 می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود… تکان دستی ،

 

 سلامی… خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد!

 

 هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…


نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.


هنوز هم انتظار را دوست دارم.


هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…


به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که

 

 میان دود… گم می شوند !


خوش به حال قطارها همیشه می رسند… اما من… هیچ وقت

 

 نرسیدم ! هیچ وقت… تمام زندگی ام فاصله بود…

 

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با

 

 خودش برده باشد…


چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو ، از مسافری که عمری

 

 عاشقت بود…

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:25 توسط ارزو| |

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام …

در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:23 توسط ارزو| |

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟


نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 12:21 توسط ارزو| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...هه...من بازم اومدم...بچه ها شما می۲نین چرا جدیدا بعضیا جوگیر شدن؟سوالم همین بود خواسم بدونم شما می۲نین....خوب حرفی برا زدن ندارن...من که دارم میرم چرا هولم میدین؟
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 19:52 توسط ارزو| |

هیچ

عشقی

مثل

عشق

اول

نیست

عشق

اول

همیشه

عشق

آخره...

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 18:9 توسط ارزو| |

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟

بیلی – 4 ساله ..... وقتی کسی شما رو دوست داره !

اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه. وقتی اون شما رو

صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای

مطمئنی به زبون آورده شده .



زبکا – 8 ساله ..... مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته

نمی تونه خم بشه وناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم

همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که

 

دستهاش آرتروز گرفتن .



این
عشقه.

کارل – 5 ساله .....
عشق موقعی که دختره عطر میزنه

 

 و پسره هم ادکلن ! و دو تای می رن بیرون تا همدیگرو

 

 بو کنن ..

کریستی -6 ساله .....
عشق وقتیه که شما برای غذا

 خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده

خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون

انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به

شما .

دنی – 7 ساله .....
عشق یعنی وقتی که مامان من

برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به

 بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش

خوبه .

تری – 4 ساله .....
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی

 

که خسته ای به لبت میاره .

 


امیلی – 8 ساله ..... عشق وقتیه که شما همش
 
همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته
 
شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم
 
 حرف می زنید .مامان بابای من دقیقا اینجورین.

بابی – 7 ساله .....
عشق همون باز کردن کادوهای
 
کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و
 
فقط با دقت گوش کنی.

نیکا – 7 ساله ..... اگه میخوای دوست داشتن رو بهتر
 
 یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش
 
 متنفری شروع کنی.

نوئل -7 ساله .....
عشق اون موقعس که تو به پسره
 
می گی از تی شرتش خوشت اومده بعد اون هر روز
 
همونو بپوشه .

تامی -6 ساله .....
عشق مثله یه پیرزن کوچولو و یه
 
 پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن
 
حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن .

کیندی – 8 ساله ..... موقع تکنوازی پیانو .من تنهای روی
 
 سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی
 
 که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول
 
میخوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو
 
 میکرد . من دیگه نترسیدم .

کلر -6 ساله ..... مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای
 
 دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی
 
 بوسه تا خوابم ببره .

الین – 5 ساله .....
عشق اون موقعی هست که مامان
 
 بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا .

گریس – 7 ساله .....
عشق زمانیه که مامان بابا رو
 
خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت
 
 ردفورد خوش تیپ تره .

لورن – 4 ساله ..... می دونم که خواهر بزرگترم منو
 
خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی
 
 خودشو میده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون
 
تا لباسهای جدید بگیره .

کارل – 7 ساله ..... وقتی شما کسی رو دوست دارید
 
 موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج
 
 می شن .

مارک – 6 ساله ..... دوست داشتن اون وقتی هست که
 
 مامان صدای بابا رو موقع دستشوی می شنود ولی به
 
 نظرش چندش آور نمیاد.
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 18:2 توسط ارزو| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت